آسمان خفته در نگاه من

دیگران چه میدانند در خلوت دلت  چه می گذرد !

وقتی کسی نیست ریشه احساست را کمی تر کند.

بغض فرو برده در گلویت را فریاد کند ...

وقتی کسی نیست از تو بپرسد چرا دستانت اینقدر سرد است،

چرا گونه هایت از این همه اشک خیس است ...

وقتی کسی نیست بر زخم هایت مرهمی گذارد

تو را در آغوش بگیرد و از تنهایی برهاند ...

او چه میداند که لحظه هایت چگونه می میرد !

وقتی یادش تنها با تو همراه است ،

آنگاه که میخواهی کنارت باشد یک آرزوی محال است ..

وقتی دیوار تنها تکیه گاه خستگیست،

یک شب با آرامش گذشتن تنها یک خیال است

حرفهایت را در دل فرو نریز،

تا کسی نخندد به نگفته هایت ،

افسوس که خود میدانم گفتن حقیقت چقدر سخت است ..

به قلم پناه ببر ،

وقتی کسی نیست تا برایش بگویی ..

این تو و این تن سپید کاغذ که آماده است ...

 


نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢۱ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ توسط Philia نظرات () |

".....................................می ترسد که مبادا دیر کند!

  می گرید

 دستان رگ آلودش را می بوسد...

می زارد و می سوزد!

 تا حتما ستاره ای را برفروزد

زیرا این رنج بی ستارگی را

 تاب نمی توان آورد!

بشنوید!!!

 اگر ستاره ای پر نور است

یعنی کسی خواستار آن است

 که فروزان باشد!............................"

                                                                 "کسرایی"اگه اشتباه نکنم

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱٠ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ توسط Philia نظرات () |

تنها و خیس

تنها و خیس اشکهایم...

فریاد میزنم

مرده ...کسی که زنده ماندم برایش

دیگر برایم مرده.....

تنها منم که نمیتوانم

کبوتر زخمی دلم را...پرواز دهم...

سکوت ...آهنگ مرگ را نعره میزند

و پریزادی که....تنها به پرهای سوخته اش مینگرد....

و مردی که مرد.......مردی که مرد برایش.....

دیگر جسمم توان روح را ندارد....

پنجره را باز کن.....

خواستم دمی از تنهایی نزنم

ولی درست لحظه ی بیداری....تنها شدم....

____________________________________

پ.ن ) خدایا همه چیز بهم  دادی صبر هم  بده

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۳ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ توسط Philia نظرات () |

افسوس کسی نیست

تا گذشته های پر ملالم را از ذهن من بگیرد

و آینده ای پر از شادی را به قلبم هدیه کند!

افسوس کسی نیست

تا بار فراق و جدایی را از دوش من بردارد

و کوله باری از محبت خویش را جایگزین آن کند

افسوس کسی نیست

از من بخواهد نا گفته های قلبم را که عمریست خاک خورده سینه ام شده

برایش بازگو کنم و در پاسخ عشق بی پایانش را

نثار دل بیمارم کند!

افسوس کسی نیست

با دستان پر از مهرش مرا که سالهاست در انزوای خویش فرو مانده امرا

بیرون بکشد و هستی بخشد

و در کنار من بودن را برایم به ارمغان آورد

افسوس ...

افسوس که در این روزگار کسی نیست

جز سکوت و تنهایی و دلتنگی که عمری گوشه نشین قلبم شده اند

و هر روز غم را با دل من همخوانی می کنند!

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢٩ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ توسط Philia نظرات () |

هیچکس با من نیست!

مانده ام تا به چه اندیشه کنم

مانده ام در قفس تنهایی

در قفس میخوانم:

چه غریبانه شبی ست ... شب تنهایی من!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٧ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ توسط Philia نظرات () |

در این زمانه چگونه دلم را به عشق بسپارم،

وقتی که عاشقی پاک نیست و هر لحظه هوس هم آغوش خوبیست ..

از ناگفته های قلبم چگونه بنویسم،

وقتی دلهای عاشقان شیشه ایست و با هر کلام ساده ای شکستنیست ..

در این روزگار چگونه از فراق بگویم

وقتی عاشق از معشوق جدا مانده،

و دانه های  اشک در پشت پلک چشمانش در انتظار فرو ریختنیست ..

از عشق شکایت دارم

این چه رسمیست که معشوق وفادار نیست،

تمام حرفهای عاشقانه اش دروغی بیش نیست ..

از عاشقی بیزار شده ام

وقتی یارت دستانش در دستان دیگریست،

و سهم تو هم تا همیشه تنهاییست ..

ای عشق گوش کن ، برای همیشه با تو می گویم

دیگر سراغی از من نگیر که مدتهاست تنهایم ،

و غمهایم همه به دست باد سپرده شده و تنهایی بد نیست ..

دیگر تو را نمی خواهم ، رهایم ساز

زیرا دلم بی تو مانند پرنده ای آزاد،

برای همیشه در آسمان سینه ام به پرواز در آمده و مرا دیگر به تو نیازی نیست ...

 _____________________________________

پ.ن ) امشب یه جور دیگه ام دلم نمیخواد بخوابم دیگه خسته شدم از کابوس هایی که مهمان خوابهای شبانم شدن!!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱٥ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ توسط Philia نظرات () |

اگر  تو را از من بگیرند

چاره ای ندارم

جز تنها یک تارک چوبی و قطعه ای طناب

                           آنگاه تن بی جان من چون مترسکی در باد!!

________________________________________

پ.ن١) خبر جدید : میرم سر کار توی یه شرکت

پ.ن٢) میترسم!

پ.ن٣) فهمیدم که به تنهایی عادت کردم !!:(

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱٢ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ توسط Philia نظرات () |

گاه گاهی که دلتنگم

قلم حرف دلم را همراهی می کند

و کاغذ تنش را در زیر دستان او می ساید

و واژه های قلبم طعم شعر به خود گرفته و آرام میشوم

اما این دلیل نمی شود که ننویسم

زیرا همیشه احساس می کنم ... دلم تنگ است!!

_____________________________

پ.ن ١) سلام دوستان .. قراره برم مسافرت یه چند روزی نیستم مواظب خودتون باشین D:

پ.ن٢)  از مسافرت که اومدم یه خبر جدید دارم !!!!چشمک

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۳٠ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ توسط Philia نظرات () |

Design By : Night Melody